<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://kobi10.loxblog.com</title>
<link>https://kobi10.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>«قصه ی لاک پشت و میمون»</title>
<link>https://kobi10.loxblog.com/قصه-ی-لاک-پشت-و-میمون</link>
<guid>https://kobi10.loxblog.com/قصه-ی-لاک-پشت-و-میمون</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp; &laquo; یا حی القیوم &raquo; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
فابل(داستان حیوانات)&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &laquo;قصه ی لاک پشت و میمون&raquo;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;منبع:کلیله و دمنه
در جزیره ای سرسبز و خرّم و آباد،روی در خت انجیری که کنار ساحل قرار داشت ،میمون پیری زندگی می کرد . او روزها روی در خت انجیر می نشست و از میوه ی آن می خورد. تا این که یک روز،لاک پشتی از راه رسید و زیر سایه ی انجیر به استراحت پرداخت.میمون که مشغول چیدن انجیر بود،دانه ی انجیری از دستش رها شد و در آب افتادومیمون از صدای برخورد انجیر با آب خوشش آمد،پس چند بار دیگر دانه های انجیر را در آب انداخت .
لاک پشت که می دید انجیر ها بر روی سطح آب شناور است،آن ها را بر می داشت و می خوردو خیال می کرد که میمون آن ها را برای او می اندازد.لاک پشت با خود فکر کرد که میمون به این مهربانی حتماً دوست خوبی برای او می شود .پس میمون را صدا کرد و از او خواست ،هم صحبت شوند.
میمون که مدت ها تلخی وتنهایی را تحمّل کرده بود،به گرمی از سخن وپیشنهاد او استقبال کرد .
به زودی دوستی پایدار و دلپذیری میان آن دو برقرار شد.مدت ها گذشت و لاک پشت ،همان جا ماند و جفت او از غیبت طولانی مدّت او نگران شد .و با لاک پشت دیگری ،درددل کرد و مشکل خود را با او در میان گذاشت .دوستش به او گفت :&laquo;اگر مرا به غیبت و عیب جویی متّهم نکنی ،به تو خواهم گفت اکنون شوهرت کجاست .&raquo;
لاک پشت نگران در پاسخ گفت:&laquo;ای خواهر جان،من هیچ شک وبدگمانی نسبت به تو ندارم.اگر چیزی می دانی بگو و مرا از نگرانی نجات بده.&raquo;دوستش گفت:&laquo;شوهرت با میمونی دوستی گرم و صمیمانه به هم زده و هم نشینی با او را به تو ترجیح داده. گریه و زاری و غصه خوردن ،فایده ایی ندارد. باید برای این مشکل راه حلّ اساسی پیدا کنی.&raquo;
آن دو بعد از مشورت و فکر ،به این نتیجه رسیدند که بهترین راه ،از بین&nbsp; بردن میمون است.پس لاک&nbsp; پشت ماده خودر ا به مریضی زد و از هم همسرش به وسیله ی پیکی ،خواست تا به بالینش بیاید.وقتی خبر به او رسید،از میمون اجازه خواست تا چند روزی به خانه اش برود&nbsp; و سری به خانواده اش بزند.
وقتی به خانه اش آمدوهمسرش را دربستر بیماری دید.از این که از حال همسرش بی خبربوده ناراحت شدو با مهربانی و دلجویی تلاش کرد،دل او را به دست آورد .واز همسرش خواست او را ببخشد. اما لاک پشت مادّه لب از لب باز نکرد و اهمیّتی به حرف های شوهرش نداد.پس به ناچار نزد دوست همسرش رفت و از او کمک خواست.لاک پشت دوست، که دید نقشه یشان گرفته ، خود را به ناراحتی زدو گفت :&laquo;همسرت از زندگی نا امید شده زیرا به بیماری بدی مبتلا شده، و داروی درد او در این جا یافت نمی شود و تورا برای آخرین دیدار به بالین خود فرا خوانده است .از آن گذشته کسی که امیدی برای زنده ماندن ندارد چه حرفی برای گفتن دارد؟ &raquo;
لاک پشت بیچاره با ناراحتی گفت:&laquo;این چه بیماری است که دوای آن ،این جا پیدا نمی شود؟&raquo;او جواب داد که:&laquo;بیماری همسرت، نوعی بیماری خاصّ زنان است و علاجش ،تنها &laquo;دل &raquo;میمون است. اگر می توانی دوای درد همسرت را پیدا کن.&raquo;
لاک پشت بیچاره به فکر فرو رفت و مدّت ها با خود اندیشید.اما به هیچ نتیجه ای نرسید جز این که با حیله ای دوست میمونش را به دام اندازد تا &laquo;دل &raquo;او را برای علاج بیماری همسرش به چنگ آورد.او بعد از این که خود را راضی به این کار کرد،پیش میمون برگشت.و به او گفت :&laquo;آن قدر دوری از تو برایم غیرقابل تحمّل بود که نتوانستم بیش تر از این پیش خانواده ام بمانم. حالاهم از تو می خواهم به خانه ام بیایی تا تو را با خانواده ام آشنا کنم .&raquo;
میمون&nbsp; تشکر کرد و گفت :&laquo;من هم خیلی از تنهایی خسته شده ام و دوست دارم با تو به خانه ات بیایم.ولی نمی توانم در دریا سفرکنم. &raquo;لاک پشت جواب داد:&laquo;غصه نخور،من تو را روی پشتم سوار می کنم و به محلّ سکونتمان می برم.&raquo;پس او را بر پشتش گذاشت و به طرف خانه روانه شد.
وقتی به وسط دریا رسیدند.لاک پشت به خیانتی که می خواست بکند، فکر کردواز ناراحتی،شروع کردبه حرف زدن باخودش. میمون که متوجه شد به او گفت :&laquo;آیا ناراحتی داری که این گونه به فکر فرو رفته ای و با خودت حرف می زنی؟&raquo;
لاک پشت گفت:&laquo;راستش را بخواهی همسرم بیمار است و من نگرانم که او نتواند به خوبی از تو پذیرایی کند و من شرمنده ی تو شوم.&raquo;میمون گفت: &laquo;من از تو توقّع زیادی ندارم.پس خودت را با این حرف ها ناراحت نکن.&raquo;
لاک پشت چیزی نگفت و به راه خود ادامه داد.امّا پس از مدتی دوباره همان فکرها به سراغش آمد و او را به خود مشغول کرد.میمون که او را غرق در تفکّر دید گفت:&laquo;گمان کنم مشکل بزرگی داری که حال و روزت این گونه شده . چرا راستش را به من نمی گویی ؟ ما با هم دوستیم .نباید دردت را از من پنهان کنی .بگو شاید بتوانم مشکلت را حل کنم.&raquo;
لاک پشت گفت:&laquo;مشکل من بیماری همسرم است ، و مهم تر از آن دارویی است که برای معالجه ی او تجویز کرده اند .&raquo;
میمون پرسید: &laquo;مگر دارویش چیست؟&raquo;
لاک پشت گفت: &laquo;دل میمون&raquo;
تا میمون این را شنید ؛ دود از کله اش بلند شد و جهان پیش چشمش تیره شد. با خودش گفت:&laquo;دیدی چگونه فریب خوردم و خودم را در گرداب نابودی و فنا انداختم&raquo; پس چاره را در آن دید که که با حیله ای از دست این دوست ریاکار خلاص شود . برای همین با خونسردی به لاک پشت گفت: &laquo;درمان همسر تو برای من خیلی آسان است ، زنان ما هم بعضی وقت ها به این بیماری مبتلا می شوند و ما هم دل خود را به آن ها می دهیم و اصلاً مشکلی برایمان پیش نمی آید. امّا من الان دل خود را در خانه &nbsp;&nbsp;&nbsp;گذاشته ام، تا از دست غصه ها راحت شوم.&raquo;
لاک پشت با تعجب پرسید :&laquo;چرا دل خود را جا گذاشته ای ؟&raquo;
میمون گفت:&laquo;ما میمون ها عادت داریم وقتی به &nbsp;دیدن دوست عزیزی می رویم ،چون دل جایگاه غم و اندوه است ،آن را درخانه می گذاریم تا از دیدن دوست عزیز خود لذّت کامل ببریم. حالا هم چاره ای نداریم جز این که برگردیم تا من دل خود را بردارم و با هم پیش همسرت برویم و او را معالجه کنیم&raquo;
لاک پشت حرف او را باور کرد و به سرعت به طرف خانه ی میون برگشتند.به محض رسیدن ،میمون به بالای بلندترین درخت پرید. لاک پشت هر چه منتظر ماند خبری از آمدن میمون نشد. پس او را صدا زد و دلیل تأخیر را پرسید. میمون خندید و با صدای بلند گفت:&laquo;من میمون با تجربه ای هستم و سرد و گرم روزگار را چشیده ام. فهمیدم که قصد گول زدن مرا داشتی تا دلم را به خاطر مداوای زنت از سینه ام بیرون بیاوری و مرا به کشتن دهی. آری من از تو باهوش تر و باتجربه ترم. دیگر هیچ دوستی بین ما نیست تمام آن خوبی ها و مهربانی ها را فراموش کن و از این جا برو&raquo; .
لاک پشت که دید،تیرش به سنگ خورده و نمی تواند دل میمون را برای همسرش ببرد؛به دریا زد ،تا غصه ی از دست دادن دوستی عزیز را به دریا بسپارد.و به سوی خانه اش حرکت کرد .
&nbsp;
&laquo; اسلامی&raquo;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 16:02:56 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فابل</title>
<link>https://kobi10.loxblog.com/فابل</link>
<guid>https://kobi10.loxblog.com/فابل</guid>

<description><![CDATA[
فابل به معنای&nbsp;قصه&nbsp;و حکایت است و از کلمه لاتین Fabula آمده است و در ادبیات جهانی به آن دسته از&nbsp;قصه&nbsp;ها و&nbsp;افسانه&nbsp;های کوتاه منثور یا منظوم گفته می شود که از زبان حیوانات گفته شده باشد.&nbsp;

در بیشتر فابل ها مطالبی اخلاقی بیان می شود و داستان با اندرزی حکیمانه پایان می پذیرد.&nbsp;اینگونه قصه ها اغلب از تخیل سرچشمه می گیرد.&nbsp;فابل شامل دو قسمت است:&nbsp;"جنبه سمبولیک نمایشی"&nbsp;و&nbsp;"&nbsp;جنبه عبرت آموزی"&nbsp;یا نتیجه گیری اخلاقی.&nbsp;بعضی فابل ها را به سه دسته تقسیم کرده اند:&nbsp;نظری،&nbsp;اخلاقی&nbsp;و&nbsp;جبری.&nbsp;فابل های نظری جنبه و شکل تعلیماتی و فهمیدنی دارد و نمود طبیعی آنها نمایشگر قانون و نظم جهانی است.&nbsp;فابل های اخلاقی شامل مضامین و مطالبی برای شیوه زندگی و خواست های آدمی و اخلاقیات است که باعث می شود دیدی نسبتاً وسیع به نمودهای طبیعی و امور عینی پیدا کنیم که منتهی به سعادت و شادکامی همه مخلوقات زنده می شود و قوانینی که برای این سعادت لازم است بوسیله خالق فراهم گردیده است.&nbsp;در فابل های جبری (تقدیری) یک سلسله از وقایع رخ می دهد که دفع و رفع آنها از قدرت موجود جاندار خارج است و یک قدرت مافوق این مقدرات را بر موجودات تحمیل می کند، بی آنکه موجود محکوم بتواند برای فرار از پایان شوم سرنوشت خویش کاری بکندبعضی وقت ها هم یا چون مرتکب خلافی گشته -گر چه به حکم غریزه بوده- ولی کیفر آن را خواهد دید.&nbsp;مثلاً عقابی تکه گوشتی را از محرابی می رباید و خدایان آشیانه اش را با آتش غیبی می سوزانند و همه جوجه های کوچک و پر در نیاورده اش شکار جانورانی می شوند که او جوجه ها و بچه های کوچک آنها را دزدیده بود.&nbsp;فابل در تمدن های باستانی حتی نزد اقوام ابتدایی وجود داشته ولی بسیاری از آنها از میان رفته است.&nbsp;یکی از سرزمین هایی که شاید در آن بیش از همه نقاط عالم فابل وجود داشته و هنوز بسیاری از آنها به صورت مکتوب در نیامده است، قاره آفریقاست که بیش از 250000&nbsp;قصه، "فابل"،&nbsp;افسانه&nbsp;و تمثیل دارد و مقدار فراوانی از این انبوه حکایات و منظومه ها فابل می باشد.
فابل در هندوستان&nbsp;منشاء غالب فابل های اروپایی را می توان از مشرق زمین مخصوصاً از هندوستان دانست.&nbsp;کتاب کلیله و دمنه از بهترین فابل های موجود بشمار می رود.&nbsp;در زبان سانسکریت به آن "دانتا کاثا" و "کالپتیا کاثا" گفته می شود که به معنی افسانه است و به احتمال خیلی ضعیف کلیله و دمنه که نام دو شغال است از این دو کلمه سانسکریت است گرفته شده است و امروزه به کتاب کلیله و دمنه یا پنجاتترا (یعنی پنج باب یا پنج قصه) مشهور است.&nbsp;کتاب کلیله و دمنه بوسیله برزویه طبیب از زبان هندی به زبان پهلوی در روزگار انوشیروان ترجمه شد و در اوایل دوره&nbsp;اسلامی&nbsp;عبداله ابن مقفع&nbsp;آن را به زبان عربی ترجمه کرد.&nbsp;ظاهراً از روی این ترجمه رودکی آن را به رشته نظم در آورد و در قرن ششم هجری ابوالمعالی&nbsp;نصراله منشی&nbsp;آن را به زبان فارسی ترجمه کرد و مقادیری حدیث و شعر و غیره بدان افزود.&nbsp;کتاب کلیله و دمنه از متن اصلی یا عربی به زبانهای اروپایی نیز راه یافته است.&nbsp;کتاب کلیله و دمنه بنا به قول نصراله منشی مشتمل بر شانزده باب بوده که ده باب آن را به هندیان نسبت داده اند و شش باب بقیه را ایرانیان بدان افزودند.&nbsp;فابل در یونان باستان&nbsp;ظاهراً قدیمی ترین فابل های موجود مربوط به یونانیان و متعلق به قرن های هفتم و هشتم قبل از میلاد است.&nbsp;بیشتر این فابل ها از شخصی به نام&nbsp;ایزوپ&nbsp;نقل شده است (ایزوپ شخصی افسانه ای مانند لقمان است). او مردی الکن، گوژپشت و زشترو اما دانا و فرزانه از مردم یونان بود.&nbsp;بعدها یعنی سیصد سال قبل از میلاد شخصی بنام فالریوس فابل های ایزوپ را جمع آوری کرد و در قرن اول پیش از میلاد فدروس نویسنده رومی مقداری از آنها را به رشته نظم در آورد و در نتیجه فابل های ایزوپ به زبان لاتین راه یافت.&nbsp;نشانه ها در فابل&nbsp;در فابل هر یک از جانوران نمونه و سمبلی از یک تیپ اجتماعی یا اخلاقی هستند.&nbsp;مثلاً در کلیله و دمنه "شیر" مظهر شاهان و حاکمان است.&nbsp;در منطق الطیر&nbsp;عطار&nbsp;"هدهد" سمبل رهبر و مرشد است و "سیمرغ" مظهر خداست.&nbsp;"بلبل" نمونه ی مردم خوشگذران، "طوطی" مظهر زاهدان و ظاهربینان و "طاووس" هم نشان دهنده ی مردمی است که تکالیف را فقط برای رسیدن به بهشت انجام می دهند.&nbsp;در نمونه ی زیر از "منطق الطیر عطار"، "بوتیمار" (نام نوعی پرنده) نشان دهنده ی افراد خسیس است که با داشتن مکانات، نمی توانند از زندگی بهره ای ببرند.پس درآمد زود بوتیمار پیش ------- گفت ای مرغان من و تیمار خویش&nbsp;بر لب دریاست خوشتر جای من------- نشنود هرگز کسی آوای من&nbsp;از کم آزاری من هرگز دمی------- کس نیازارد ز من در عالمی&nbsp;بر لب دریا نشینم دردمند------- دایما اندوهگین و مستمند&nbsp;ز آرزوی آب، دل پر خون کنم------- چون دریغ آید، نجوشم چون کنم&nbsp;چون نیم من اهل دریا، ای عجب ------- بر لب دریا به بمیرم خشک لب&nbsp;گرچه دریا می&zwnj;زند صد گونه جوش------- من نیارم کرد از و یک قطره نوش&nbsp;گر ز دریا کم شود یک قطره آب ------- ز آتش غیرت دلم گردد کباب&nbsp;چون منی را عشق دریا بس بود------- در سرم این شیوه سودا بس بود&nbsp;جز غم دریا نخواهم این زمان------- تاب سیمرغم نباشد الامان&nbsp;آنکه او را قطره&zwnj;ی آبست اصل------- کی تواند یافت از سیمرغ وصل]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 16:02:56 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

